۳۱ مرداد ۱۳۹۱

ساعت سه‌ی بعدازظهر

وقتی سوار اتوبوس شدم، راه نیفتاد. راننده انگار مسافری دیده بود که از دور می‌آید. جایی عقب اتوبوس پیدا کردم و پشت به جلوی اتوبوس نشستم. هنوز دو سه صندلی خالی بود. از پشت سرم صدای سوارشدن عده‌ای آمد که ندیده، تصویر تکراری‌شان جلوی چشمم آمد. سروصداها نزدیک و نزدیک‌تر شد تا بالأخره یکی از خانم‌ها (که چند ثانیه بعد فهمیدم مادر بچه‌هاست) با ردشدن از روی هیبت نه‌چندان درشت من خودش را روی صندلی کناری‌ام انداخت و رو به دخترهای قد و نیم‌قدش کرد که: «بشین فلانی. بشین اونجا. بهمانی، بتمرگ دیگه بچه.» صندلی‌های خالی و فضاهای خالی قسمت زنانه همه به سرعت پر شدند. مادر بچه‌ها بعد از اینکه چادرش را از زیرش بیرون کشید و صاف کرد و انداخت سرش، بطری آب و لیوانی از کیفش درآورد و یکی یکی به بچه‌ها آب داد. بعد انگار یاد بچه‌ای که در خانه مانده بود افتاد و موبایلش را درآورد: «بچه‌ها! بچه‌ها! موبایل من خاموش شده چرا؟» همه‌ی این‌ها را با لهجه‌ی عجیبی می‌گفت که نمی‌فهمیدم مال کجاست. موبایلش که روشن شد، شماره‌ای گرفت و همین‌طور که گوشی را دم گوشش می‌گذاشت به من سقلمه‌ای زد که: «شانزه‌لیزه چه‌قدر گرونه! داریم می‌ریم برلن. اونجا جنس ارزون‌تر پیدا می‌شه؟» زیر لب گفتم: «اونجا هم مثل همین جاست...» ولی او اصلا جواب مرا نشنید. انگار فقط می‌خواست معاشرتی کرده باشد و بس. از حرف‌هایش فهمیدم که با دختر کوچکش صحبت می‌کند. مکالمه که تمام شد، رو به بچه‌هایش که در سرتاسر قسمت زنانه پخش بودند کرد و گفت: «فلانی می‌گه رژ لبم صورتیه، لباس عروس صورتی برام بخرید.» و قاه قاه خندیدند. همان‌جور خنده‌کنان از خانمی که روبه‌رویش نشسته بود پرسید: «خانوووم؟... ایستگاه برلن بلدی کجاست؟» هدفون در گوش خانوم بود و چندان میلی هم نداشت هدفون را از گوشش درآورد و جواب مادر بچه‌ها را بدهد. مادر بچه‌ها که از خانوم قطع امید کرده بود، رو به من گفت:«کَره انگار! داره آهنگ گوش می‌ده.» من هم همان‌طور که سرم پایین بود گفتم: «من بلدم. دو تا ایستگاه مونده هنوز.» انگار تازه متوجه چهره‌ی من شده باشد، با صدای بلند یکی از دخترهایش را صدا کرد و گفت: «اِ... ببین این خانوم چه‌قدر شبیه نرگسه!» دخترش پرسید: «کدوم نرگس؟ نرگسِ محمود؟»
- نه بابا... نرگسِ تیمور!
- هاااا... تیمور! مِیمون! شبیه دختر مِیمونه! یادته وقتی می‌رفتیم خونه‌شون، اومدنی همه می‌پرسیدن رفته بودید خونه‌ی میمون؟!
من هم فیض می‌بردم از اینکه مادر و دختر اصرار دارند که من شبیه دختر میمون‌ام! میمون یا همان تیمور یکی از آقاهای فامیل‌شان بود.
شکر خدا اتوبوس زود به ایستگاه استانبول رسید و دوستان پیاده شدند و آرامش دوباره به اتوبوس برگشت.
بنژامین رو هرس کردم. دغدغه‌های نامربوط و وقت‌گیرش رو یکی یکی چیدم و انداختم توی سبد ظرف‌شویی. حالا سرش خلوت شده و می‌تونه همه‌ی تمرکزش رو بذاره روی برگ‌دادن.

۳۰ مرداد ۱۳۹۱

از فصلِ دومِ «جین ایر»

... جین، می‌دانی آدم‌های دروغگو بعد از مرگ به کجا می‌روند؟»
دودل گفتم: «به جهنم می‌روند؟»
گفت: «بله، حتما به جهنم می‌روند، دلت می‌خواهد چنین اتفاقی برایت بیفتد؟»
پاسخ دادم: «نه، آقا.»
- پس چه کار باید بکنی که به جهنم نروی؟
چیزی به ذهنم نمی‌رسید. می‌دانستم که نمی‌توانم برای خوب‌بودن بیشتر از این تلاش کنم. بنابراین گفتم: «باید مواظب باشم که نمیرم، آقا.»

۲۸ مرداد ۱۳۹۱

نوشتن بوی خوشی داشت. هم بوی خوشی داشت، هم حال خوشی. مثل وقت عاشق‌شدن بود. دلم از جا کنده می‌شد و تا آخرین کلمه تاپ‌تاپ می‌کرد.
عاشق‌شدن و نوشتن هر دو حال خوبی است. از نو زنده می‌شوی و از نو همه‌چیز را شروع می‌کنی.

۱۸ آبان ۱۳۹۰

تخم‌مرغ تموم شده و نمی‌تونم کوکوسبزی درست کنم.
هنگ کردم.

فردا دیر است

دارم به برنامه‌ی تازه برای روزهای زندگی فکر می‌کنم.
کار نوشتنکی احمقانه‌م رو تا آخر همین هفته باید تموم کنم. از فردا هر روز 7 صبح بیدار شم و یک ساعت وقت بذارم برای کارهای جذابِ شروع یک روز قشنگ: دست و صورتم رو بشورم، کتری رو آب کنم و بذارم روی گاز، در صورت امکان نون تازه بگیرم (یا بگیری)، کره و مربا و کره‌ی بادوم‌زمینی و شکلات صبحانه رو بچینم روی میز. وسایل کارم رو بذارم توی کیفم. لباس‌هامون رو بپوشیم. بعد صبحانه بخوریم ویخچالی‌ها رو بذاریم تو یخچال و شستنی‌ها رو بذاریم توی ظرفشویی و روشون آب ببندیم. بعد خوراکی‌های روزمون رو بذاریم تو کیف‌مون و بریم پی کارمون.
کارمون رو که به موقع و به اندازه انجام دادیم، برگردیم خونه.
تو خونه هم یه سری کار مهم دارم: کتاب دارم برای خوندن. درس هم هست که هر شب باید خونده بشه. شام باید درست بشه و البته یه سالاد جذاب و خوش‌مزه. خونه باید مرتب باشه (یا بشه). چای تا لحظه‌ی خواب باید آماده باشه با توت و شکلات و خرده‌خوراکی‌های شیرین. آجیل هم باید بخرم که قوی‌تر بشیم. یه شب‌هایی باید فیلم ببینیم. باید یعنی حتما و بی برو برگرد.
شب‌ها خوبه که به موقع بخوابیم تا صبح‌ها خوشحال و خندون بیدار بشیم.
فکر کنم همین لحظه برای شروع بد نباشه.

۰۶ مهر ۱۳۸۹

مینیاتور

خاک گوجه‌های ریز (مینیاتوری) را می‌گیرند و در ظرف‌های دویست گرمی می‌ریزند و قیمت می‌زنند هزاروپانصد تومان.
امروز رفته بودم بازار میوه و تره‌بار محله‌مان. گوجه‌های ریز را مثل باقی محصولات ریخته بودند توی جعبه و گذاشته بودند کنار گوجه‌های پیش‌کسوت. پرسیدم چنده؟ گفت هم‌قیمت گوجه‌های دیگر. یعنی کیلویی پانصدوسی تومان. پلاستیک برداشتم و نیم‌کیلو سوا کردم. خیار و کدو و هویج هم برایم کشیدند. سر جمع شد دوهزارونهصد تومان.

۰۵ مهر ۱۳۸۹

قصه‌ای از هزارویک شب

می‌خواستم بروم «اگر». خودم را رساندم هفت‌تیر تا چارصد تومان بدهم و با خطی‌های هفت‌تیر ـ انفلاب بروم آن حوالی. هوا ابری و تیره بود. عینک آفتابی‌ام را دادم بالای سرم و ایستادم توی صف. گذشت؛ پنج و ده و پانزده دقیقه. یک تاکسی هم نیامد. آمد ها، اما طمع پانصدی نگذاشت توی خط، مسافر بزند. سربه‌زیر از صف خارج شدم و پریدم میان مسافران آواره. تاکسی‌ها کمتر می‌شدند و مسافرها زیادتر. هیچ‌کس هم مسیرش انقلاب نبود. اینجا هم دقایقی چند گذشت تا یک پیکان سفید آمد و چاهار نفر سوار شدیم. تا آمدبم مانتو و کتمان را از زیر همدیگر بیرون بکشیم، پیکان پیچید توی ایرانشهر. «آه... دیگر به شانزده آذر نخواهم رسید.» خیابان را تا انتها رفت و رسید به ترافیک میدان فردوسی، که غرغر آقای سمت چپی‌ام شروع شد. راست هم می‌گفت که طریق هقت‌تیر به انقلاب از ولیعصر و بلوار کشاورز می‌گذرد. یکی او گفت و یکی راننده، تا سر و صدایشان بالا رفت. من و خانم دست راستی هم یک به هم نگاه می‌کردیم و یک نگاه به ترافیک دور و بر. اینجا بود که شهرزاد قصه‌گو (از نوع مذکر) از صندلی جلو رخ نشان داد و داستانش را این‌طور شروع کرد:
«من از شما دنیادیده‌تر ام و از کارهای همین دنیا یاد گرفتم موقع افتادن تو مسیرهای ناخواسته، فقط صبر کنم...» و برای عبرت حضار قصه‌ی جا ماندن از اتوبوس و تصادف کامیون با اتوبوس و کشته شدن همه‌ی مسافران و جان‌به‌دربردن خودش را تعریف کرد. جذاب هم تعریف کرد. عمدی بود به گمانم. می‌خواست طرفین دعوا را جذب خودش کند تا سانحه‌ی مشابه برای پیکان اتفاق نبفتد. داستانش که روبه‌روی سینما بهمن تمام شد، آقای سمت چپی بسیار از او تشکر کرد و کرایه را به راننده داد و گفت «ولی من هنوز هم می‌گم از اون مسیر زودتر می‌رسیدیم.»

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

نخود، نخود...

توي مهماني بوديم. موبايلم را به‌ش نشان دادم و گفتم «اين عكس رو ببين». هنوز به عكس مسلط نشده بود كه گفت «آره... اينو قبلا ديده‌م. توي يه وبلاگ ديدمش.» پرسيدم «كجا؟ توي وبلاگ؟» اسم را كه داشت توي دهانش مي‌چرخاند تا صحيحش را بگويد، خودم گفتم. تأييد كرد. گفت يكي قبلا نشانش داده. قبلا يعني دو سه سال پيش.
رفتم به دو سه سال پيش. رفتم به صفحه‌ي نخودي‌رنگ. رفتم به پشت صفحه و پشت صحنه و پشت امروز...

۳۰ شهریور ۱۳۸۹

بپيونديد

اي كتاب‌خوان‌ها،
برويد عضو كلوپ خوانندگان نشر چشمه بشوبد. برويد توي فروشگاه، بگوييد «يه برگه‌ي عضويت كلوپ بده من پر كنم.» پر كه كرديد، پسش بدهيد. از دفعه‌ي بعد كه مي‌رويد فروشگاه، كتاب كه خريديد و پول كه داديد، قبض را از صندوقدار بگيريد و شماره‌ي موبايتان را رويش بنويسيد و بيندازيد توي صندوقي كه روي ميز نشريات گذاشته‌اند؛ يك صندوق شيشه‌اي كوچك پر از قبض. با اين كار پنج درصد از خريدتان را ريخته‌ايد توي قلكتان. موجودي قلك را هر ماه به اي‌ميلتان مي‌فرستند. كم‌كم زياد مي‌شود. بعد يك روز مي‌رويد چشمه، يك كتاب برمي‌داريد، قيمتش شش هزار تومان. چون ممكن است آن روز جيبتان كمي تنگ شده باشد، به صندوقدار مي‌گوييد «مي‌خوام از امتيازهام استفاده كنم.» بعد توي دفتر امتيازها را امضا مي‌كنيد و كتاب را مي‌زنيد زير بغل‌تان و مي‌رويد پي زندگي‌تان. مجاني.